تبليغاتX
صدرا - شخصیت شناسی
ان فی اختلاف اللیل و النهار وما خلق الله فی السماوات والارض لایات لقوم یتقون - خداوند بیهوده نیافرید
 شخصیت شناسی

 1-اوبا سر بزرگ متولد شد
وقتی انيشتن به دنيا آمد او خيلی چاق بود و سرش خيلی بزرگ تا آنجايی که مادر وی تصور مي کرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.

2-حافظه اش به خوبی آنچه تصور مي شود، نبود
مطمئنا انيشتن می توانسته کتابهای مملو از فرمول و قوانين را حفظ کند،اما برای به ياد آوری چيز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته  است. او يکی از بدترين اشخاص در به ياد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای اين فراموشکاری، مختص دانستن آن [تولد ]برای بچه های کوچک بود.

3-او ازداستانهای علمی-تخیلی متنفر بود
انيشتن از داستانهای تخيلی بيزار بود. زيرا که احساس مي کرد ،آنها باعث تغيير درک عامه مردم ازعلم مي شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چيز هايی که حقيقتا نمی توانند اتفاق بيفتند ميدهد.

به بيان او "من هرگزدر مورد آينده فکر نمي کنم،زيراکه آن به زودی می آيد. به اين دليل او احساس مي کرد کساني که بطور مثال بشقاب پرنده ها را مي بينّند بايد تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.

4-او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد
درسال 1895 در سن 17 سالگی،انيشتن که قطعا يکی از بزرگترين نوابغی است،که تا کنون متولد شده،در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تکنيک سوييس رد شد.

در واقع او بخش علوم ورياضيات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقيمانده، مثل تاريخ و جغرافی رد شد.وقتی که بعدها از او در اين رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بی نهايت کسل کننده بودند، و او تمايلی برای پاسخ دادن به اين سوالات را در خود آحساس نمي کرد.

5-انيشتن علاقه ای به پوشيدن جوراب نداشت
انيشتن در سنين جوانی يافته بود که شصت پا باعث ايجاد سوراخ در جوراب مي شود.سپس تصميم گرفت که ديگر جوراب به پا نکند و اين عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.

علاوه بر اين او هرگز برای خوشايند و عدم خوشايند ديگران لباس نمي پوشيد، او عقيده داشت يا مردم اورا مي شناسند و يا نمی شناسند.پس اين مورد قبول واقع شدن[آن هم از روی پوشش] چه اهميتی ميتواند داشته باشد؟

6-او فقط يکبار رانندگی کرد
انيشتن برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمينان اش کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشين اورا هدایت می کرد، بلکه هميشه در طول سخنرانی ها در ميان،شنوندگان حضور داشت.

انيشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام مي داد و بيشتر اوقات راننده اش، بطور دقيقی آنها را حفظ مي کرد.

يک روز انيشتن در حالي که در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشين پرسید:چه کسی احساس خستگی مي کند؟
راننده اش پيشنهاد داد که آنها جايشان را عوض کنند و او جای انیشتن سخنرانی کند،سپس انيشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.

عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود.انیشتن تنها در یک دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی که وقتی برای سخنرانی داشت، کسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.

او قبول کرد، اماکمی ترديد در مورد اينکه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسيده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.

به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انيشتن درست از آب در آمد.دانشجويان در پایان سخنرانی انیتشن جعلی شروع به مطرح کردن سوالات خود کردند.

در اين حین راننده باهوش گفت "سوالات بقدری ساده هستند که حتی راننده من نیز مي تواند به آنها پاسخ گويد"سپس انيشتن از ميان حضار برخواست وبه راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی که باعث شگفتی حضار شد.

7-الهام گر او يک قطب نما بود
انيشتن در سنين نوجوانی يک قطب نمابه عنوان هديه تولد از پدرش دريافت کرده بود.
وقتی که او طرز کار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی مي کرد طرز کار آن را درک کند. او بعد از انجام اين کار بسيار شگفت زده شد.بنابر اين تصميم گرفت علت نيروهای مختلف در طبيعت را درک کند.

8-راز نهفته در نبوغ او
بعد از مرگ انيشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقيقات برداشته شد.
اما اينکار بصورت غير قانونی انجام شد.بعدها پسر انيشتن به او اجازه تحقيقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروی تکه هايی از مغز انيشتن را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از اين مطالعات دريافت مي شود که مغز انيشتن در مقايسه با ميانگين متوسط انسانها،مقدار بسيار زيادی سلولهای گليال که مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنين مغز انيشتن مقدار کمی چين خوردگی حقيقی موسوم به شيار سيلويوس داشته، که اين مسئله امکان ارتباط آسان تر سلولهای عصبی را بايکديگر فراهم مي سازد.

علاوه بر اينها مغز او دارای تراکم و چگالی زيادی بوده است و همينطور قطعه آهيانه پايينی دارای توانايی همکاری بيشتر با بخش تجزيه و تحليل رياضيات استیکصد سال پیش، آلبرت اینشتین انقلابی در فیزیک بوجود آورد.

آلبرت اینشتین از پای درآمده بود. سه شب متوالی پسرنوزادش هانس گریه می کرد، خانواده تا صبح بیدار بودند. بالاخره آلبرت چرتی زد... اما دیگر وقت آن بود که بیدار شود وسر کار برود. او از یک روز هم چشم نمی پوشید و برای خانواده جوانش نیاز به یک شغل داشت.
آلبرت قدم زنان به اداره ثبت اختراع که در آنجا کارشناس فنی درجه سه بود می رفت.در حالیکه نگران والدینش بود، آنها پیرتر و سست تر می شدند و روابط او با آنها اجباری شده بود چون موافق با ازدواج او با میلوا نبودند…نگاهش به پنجره فروشگاهی افتاد.موهایش آشفته بود. او باز هم فراموش کرده بود شانه بزند.
آلبرت همه فشار و مسئولیتی را حس می کرد که هر همسر و پدری حس می کند.
برای آرامش، او در فیزیک انقلاب کرد.
در سال 1905، در سن 26 سالگی و4 سال قبل از اینکه بتواند شغلی به عنوان استاد فیزیک داشته باشد اینشتین پنج مقاله از مهمترین مقاله های تاریخ علم را منتشر کرد. او اثبات کرد که اتمها و مولکولها وجود دارند. قبل از 1905 دانشمندان درباره آن مطمئن نبودند. او دلیل آورد که نور بسته های کوچک است ( که بعداً فوتون نام گرفت) و بدین ترتیب پایه گذار مکانیک کوانتومی شد. او تئوری نسبیت خاص خود را شرح داد: پیشنهاد کرد که فضا و زمان مانند رشته هایی از یک پارچه هستند و میتوانند خم شوند، کشیده شوند یا پیچ بخورند.
بوسیله E=mc2 .
قبل از اینشتین، آخرین دانشمندی که چنین خلاقیتی داشت اسحاق نیوتن بود. در سال 1666 این اتفاق در حالی برای او روی داد که به خاطر دوری از شیوع بیماری در کمبریج به مزرعه مادرش رفته بود. چون کار بهتری برای انجام دادن نداشت !! تئوری گرانش را پرورش داد!
برای قرن ها مورخان 1666 را سال شگفت نیوتن نامیدند. اکنون آن کلمات معنی دیگری دارد: اینشتین و 1905. ایالات متحده 2005 را سال جهانی فیزیک نامید (The World Year of Physics ) برای جشن یادبود سال شگفت اینشتین.
در نقاشی های امروزه اینشتین به صورت یک ابرمتفکر با موهای انبوه است. ایده های او خیلی جلوتر از دیگر دانشمندان بود. او باید از سیاره دیگری آمده باشد- شاید همان جایی که نیوتن از آن سبز شد!
Peter Galison مورخ علمی و فیزیکدان دانشگاه هاروارد می گوید:"اینشتین موجود فضایی نبود" و می خندد، "او مردی از زمان خود بود." همه مقاله های 1905 او توسط دیگران کار شدند و تقریبا موفق شدند.
Gailson معتقد است:" اگر اینشتین متولد نشده بود، آن مقاله ها سرانجام به فرم دیگری توسط دیگران نوشته می شد."
چیزی که در 1905 قابل توجه است نوشته شدن هر پنج مقاله توسط یک نفر می باشد، بعلاوه راه ابتکاری که او به نتایج خود رسید.
برای مثال: پدیده فوتو الکتریک که معمایی در اوایل 1900 بود. وقتی نور به فلزات مثل روی برمی خورد، الکترون کنده میشد. این تنها وقتی میتواند اتفاق بیفتد که نور در بسته های کوچک باشد و آنقدر متمرکز باشد که بتواند الکترون سستی را بکند. هیچ موج پیوسته ای نمیتواند این پدیده را انجام دهد.
راه حل به نظر ساده هست: نور ذره ای است.شاید این همان پیشنهادی باشد که اینشتین در 1905 کرد و در 1921 نوبل گرفت. فیزیکدانان دیگری مانند ماکس پلانک که روی مسئله مشابهی کار می کرند و پرتجربه تر از اینشتین بودند نیز نزدیک جواب بودند، اما اینشتین اولین بود. چرا؟
Galison می گوید:"در روزگار اینشتین اگر سعی می کردی بگویی نور از ذره ساخته شده، خود را در مخالفت با فیزیکدانی همچون ماکسول می دیدی. کسی نمی خواست آن کار را کند.". معادلات ماکسول فوق العاده موفق بودند، الکتریسیته، مغناطیس و اپتیک را متحد می کرد. ماکسول دور از هر شکی اثبات کرد که نور یک موج الکترومغناطیسی است. ماکسول مظهر اعتبار بود.
اینشتین بهایی به اعتبار نداد. او مخالفتی نداشت که به او گفته شود چه کار می کنی، از این متنفر بود که به او گفته شود چه چیز درست است. حتی در کودکی نیز شکاک و سوال کننده ای دائمی بود. او معلم کلاس هفتم خود را اینگونه به سیخ کشید !:"حضور محض شما در اینجا احترام کلاس را برای من از بین میبرد."! معلم او دکتر Joseph Degenhart بود و پیش بینی کرده بود که او هیچ وقت چیزی نمی شود !!. این شخصیت عامل کلیدی کشفیات اینشتین بود.
Galison می نویسد:"در 1905 اینشتین تازه Ph.D گرفته بود. او مدیون مشاور پایان نامه یا هر مظهر اعتباری نبود." از این رو ذهنش آزاد بود که تکاپو کند.
در گذشته ماکسول حق داشت: نور موج بود. اما اینشتین هم درست می گفت: نور ذره ای بود. چگونه نور متواند هر دوی آنها باشد؟ اینشتین هیچ نظری نداشت.
او دست از کار نکشید. اینشتین ابزاری اساسی داشت:"من به دریافت نا-انی و الهام اعتقاد دارم، بعضی مواقع حسی معین دارم که حق با من است هر چند علت آن را نمی دانم"، این را در 1931 نوشت.
هرچند پنج مقاله او در یکسال منتشر شد، او از دوران کودکی عمیقا در مورد فیزیک فکر میکرده.Galison میگوید:" در خانواده اینشتین علم گفتگوی سر میز شام بود.". پدر آلبرت، هرمان، و عمویش، جکوب، یک کمپانی آلمانی را اداره می کردند که چیزهایی مثل دینام، لامپ قوسی، لامپ نوری و تلفن می ساخت. در آن زمان اینها جزء تکنولوژی پیشرفته بودند." علاقه آلبرت به علم و فناوری طبیعی بود."
والدینش گاهی او را به مهمانی می بردند. او روی صندلی می نشست و سریعا مجذوب مسئله های ریاضی می شد و آنها را انجام می داد، در حالیکه دیگران در اطراف او مشغول بودند...کاغذ و قلم وسیله بازی و سرگرمی او بودند.
او قدرت تمرکز زیادی داشت.خواهرش به یاد می آورد:" حتی زمانیکه سر و صدای زیادی وجود داشت، او روی نیمکتی می نشست و کاغذ و قلمی برمی داشت و خودش را آنقدر مشغول مسئله می کرد که سر و صدا ها به جای اینکه مزاحمش شوند بیشتر او را برمی انگختند.
اینشتین باهوش بود اما نه آنقدر عجیب و غریب. " من هیچ نعمت خدادادی نداشتم، فقط مزاجم کنجکاو بود" و نیز او می گوید:" تقابل بین ارزیابی های عموم از توانایی های من و واقعیت نامتناسب است". اینشتین کشفیاتش را بیشتر به تخیل و پرسش های آزار دهنده نسبت می دهد تا به هوش.
باید به خاطر داشت که او بسیار تقلا کرد که نظریه متحد میدان را بوجود بیاورد که گرانش و دیگر نیروهای طبیعی را ترکیب می کند. او شکست خورد. قدرت ذهنی او بی حد نبود. مغز او هم همچنین...
در 1955 وقتی اینشتین فوت کرد مغز او بدون اجازه توسط دکتر Thomas Harvey برداشته شد. او احتمالا منتظر بود چیزی غیرعادی پیدا کند: مادر اینشتین در زمان بچگی او نگران کج بودن سرش بود...اما مغز او مانند بقیه خاکستری ، دندانه ای و کمی کوچکتر از متوسط بود.
مطالعه جزئیات مغز او زیاد نبود. مثلا در 1985 پروفسور Marian Diamond از برکلی گزارشی از تعداد بالاتر از متوسط سلولهایی داد که نورون ها را در نواحی چپ تغذیه میکنند و قسمت کنترل مهارتهای ریاضی است. در 1999 عصب شناسی به نام Sandra Witelson گزارشی داد که جداره پایینی مغز او که ناحیه ای برای استدلال ریاضی است 15 درصد پهنتر از نرمال است. به علاوه شیار Slyvian که معمولا از جلو تا پشت مغز ادامه دارد در مورد اینشتین کامل نبوده. آیا این باعث ارتباط بهتر بخش های مغز اینشتین شده؟
کسی نمی داند.
ندانستن. این به اینشتین نشاط میداد. "زیباترین چیزی که می توان تجربه کرد اسرار هستند." و "احساسات بنیادی هست که در مهد هنر واقعی و علم واقعی قرار دارد."
اینشتین احساسات بنیادی را حس کرد، رفتن سر کار، بیدار شدن با کودک، نشستن سر میز شام. هر روز شگفتی ها خستگی را کنار می زنند.
اینشتین و خدایش!

آلبرت اینشتین فیزیکدان بزرگ آلمانی که با روی کار آمدن نازی ها مجبور به مهاجرت به آمریکا شد، بیشتر از همه بخاطر تئوری نسبیت اش معروف است. او اولین کسی بود که ثابت کرد تئوری نیروی جاذبه ی نیوتون بازگو کننده ی همه ی حقیقت نیست و آنچه ما بعنوان جاذبه تجربه می کنیم و اندازه می گیریم در واقع انحنای فضا-زمان در جوار جرم است. دیگر از این سخت ترش نکنیم. چون یادداشت امشبم درباره ی فیزیک نیست. یا در واقع "فقط" درباره ی فیزیک نیست.
آنچه کمتر به آن توجه شده، جهان بینی ونگاه اینشتین به هستی است. اینشتین در چند جا از مفهوم "خدا" و "دین" اسم می برد که در ظاهر از نگاه دینی او سرچشمه می گیرد. درظاهر تصور می شود که او به موجودی ماورای طبیعی و به دنیایی فراسوی این هستی اشاره دارد. اینشتین که خودش یهودی بود با مفهوم "خدا" در ادیان سامی آشنا بود و مفاهیم این دین ها را می شناخت.
اینشتین که خودش متوجه این اشتباه ظاهربینان شده بود در چند جا تاکید می کند که برداشت او از مفهوم خدا و دین، برداشت آشنا و مرسوم در جامعه نیست. او در جایی می گوید:
"البته آنچه درباره ی باورهای دینی من خوانده ای دروغ است، دروغی که منظما تکرار می شود. من به خدایی شخصی باور ندارم. این را هیچوقت انکار نکرده ام و همیشه روشن گفته ام. اگر چیزی در من وجود دارد که بتوان دینی اش نامید، آن همان تحسین و شگفتی ساختمان جهانی است که تا اینجا علم و دانش ما آشکار کرده است".
اینشتین نه به یک خدای شخصی و نه به خدایی که خصوصیات شخصیتی دارد باور ندارد. او با چنین خدایی که: دوست دارد، خشم می گیرد، نصیحت می کند و یا تهدید، بیشتر از همه از راه تورات آشنا بود.
اینشتین در جای دیگری می گوید:
"من یک دین-باور بدون ایمان هستم. این تا حدودی یک دین تازه است. من هرگز نگفته ام که طبیعت، منظور یا هدفی غائی یا هر چیز دیگری که بتواند انسان-گونه تلقی بشود دارد. آنچه من در طبیعت می بینم، یک ساختمان عظیم است که ما آن را به نحو بسیار غیر کاملی درک می کنیم. و این باید انسان را از یک احساس تواضع سرشار کند. این یک احساس صادقانه ی دینی است که رابطه ای با باورهای باطنی و راز آلود ندارد. فکر یک خدای شخصی کاملا برای من بیگانه است و به نظرم ساده اندیشی و خام خیالی می آید".
نگاه اینشتین و باور او، به تمامیت هستی است. همان هستی که با زبان علوم طبیعی با آن رابطه برقرار می کنیم و انسان هم طبیعتا بخشی از این هستی است. به این ترتیب دیدگاه او یک دیدگاه وحدت وجودی است و رابطه ای با ماوراء طبیعت ندارد.
این برداشت های اینشتین و تاکید او روی آنها، باعث مخالفت های زیاد مذهبی با او در آمریکا شد. از طرف کلیسا و اتحادیه ها و سازمان های دینی در روزنامه ها علنا به او توهین می کردند و حتی می گفتند که با این باورهای غیر دینی که داری باید به آلمان و دولت نازی ها برگردی! یکی از همین بانیان سازمان های دینی در اوکلاهما به او می نویسد:
"پرفسور اینشتین، هر مسیحی مومنی در آمریکا بدون لحظه ای تردید به شما جواب می دهد: این تئوری تکامل احمقانه و جعلی ات را بردار و به آلمان برگرد، همان جایی که از آن آمدی. و بس کن این شکستن ایمان مردمی را که وقتی که از وطنت آمده بودی به تو خوش آمد گفتند".
بگذریم که این شخص نمی دانست که اینشتین نبوده که تئوری تکامل را پایه ریخته و اصلا رابطه ای با آن ندارد. اما تئوری تکامل داروین هم، بخش مهمی از شکل گیری نگاه وحدت وجودی او بود.
یادم هست که در یکی از یادداشت هایم نوشته بودم، جای عرفان واقعی امروز نه در غارها و زاویه های صوفیان که در آزمایشگاه و کتابخانه است. اگر عرفان قرار است درک و شناخت هستی باشد، این دیگر با چله نشینی و ورد خوانی و صحبت از "پای استدلالیان چوبین بود" کردن میسر نمی شود. باید زحمت کشید و یاد گرفت و هستی را تجربه کرد. خرد انسانی و تجربه.


 در خلال سالهای 1320 و 1321 خبر کشفیات انشتین غوغایی در جهان انداخته بود. کارشناسان معتقد بودند که اگر متفقین جنگ را تمام نکنند، آلمان به وسیله بمب اتمی، مقاومت آنها را درهم خواهد شکست . همه جا صحبت از این سلاح بسیار وحشت آفرین بود. جهان هر لحظه منتظر وقوع حادثه ای جهنمی بود. جنگ با پیروزی متفقین به پایان رسید.خوشبختانه ، هیچ یک از طرفین جنگ نتوانستند از بمب اتمی استفاده بکنند.

البرت انشـتين در سـال 1879 میلادی در شـهر اولم آلمان متولد شـد. تحصيلات خود را در مونیخ  و آراو  سـويس به پايان برد. او در همانسـال كه فرضيه نسـبيت را طرح كرد (1905 ) از تابعـيت آلمان رو گرداند و به تابعيت سـويس در آمد.

سـال 1905 براي انشـتين 26 سـاله سـال انتشـار دو اثـر مهم ديگر در علم فـيزيك اسـت كه نظريه « كوانتوم» او باعث شـد در 1921 جايـزه نوبل فـيزيك را در 42 سالگی ببـرد و نيـز مقاله محاسبه انرژي اتمي را كه« به معادله انشـتين » معروف اسـت در همين سـال منتشـر سـاخت. انشـتين در فاصله سـالهاي 1905 تا 1933 در دانشـگاه هاي آلمان و سـويس درس میداد و براي سـخنراني به ممالک اروپايي سـفر ميکرد او در 1914 بار ديگر به تابعـيت وطن اولش آلمان درآمد و اسـتاد فـيزيك دانشـگاه برلين شـد. او تا سـال 1933 در آلمان زندگي ميكرد و در سـفر انگلسـتان و امريکا بود كه نازيها او را به دلیل دینش از كار برکنار كردند آلبرت انشتین،یک آلمانی یهودی بود. در آن سالها وقتی که اخبار مربوط به  کوره های آدم سوزی یهودیان توسط نازی ها منتشر گردید، جنایتی که هیچ ملت متمدنی بدان دست نمی یازد.انشتین این جنایت را تحمل نکرد و در سال1940 میلادی برابر 1319شمسی از آلمان فرار کرد و ناگـزيـر دعوت دانشـگاه پـرينسـتون را پـذيـرفـت و به تابعـيت امريكا در آمد.

اينشـتين اولین كسي بود كه امريكا را از خطر اتمي شــدن احتمالي آلمان آگاه كرد و امريكا را تشـويق كرد تا به تحقيقات اتمي خود و شـكافتن اتم ادامه دهـد. او در سـال 1939 در نامه به روزولت نوشـت:
« آقای رئيس جمهور اگر امريکا موضوع اتمي شـدن آلمان را جدي نگـيرد بشـريت با فاجعه غير قابل جبران رو برو خواهـد شــد
اين نامه باعث شـد كه امريكايي ها كارخانه هاي آب سـنگين آلمان را كه در آلمان، نروژ و دنمارک برپا بود شـناسـايي و با بمب هواپیماهایشان منهدم نمايند و به موازات اين كار به تحقيقات اتمي خود ادامه دهـند. اين تحقيقات منجر به توليد اولين بمب اتمي جهان توسـط امريكا شـد و امريكايي ها با تجربه بمب اتمي روي دو شـهر هـيروشـيما و ناگازاكي فاجعه معـروف به هـيروشـيما را آفـريدند .

در سالهای 1325 و 1326 شمسی بار دیگر خطر بمب اتم زبانزد مردم جهان شد. بشریت نگران از پیامدهای این اسلحه مرگبار، آرامش موقت خود را از دست دادند. اگر یکی دیگراز دولت های متخاصم از این اسلحه استفاده بکند، فاتحه دنیا خوانده خواهد شد. هیچ ذی روحی در روی زمین باقی نخواهد ماند. قرن ها طول خواهد کشید تا حیوانی تک سلولی به وجود آید و قرن ها زمان لازم خواهد بود تا زمین به حالت اولیه برگردد. این ها صحبت های روزمره مردم جهان بود.در چنین فضایی چه کسی قادر بود از این فاجعه عظیم جلوگیری کند. اکثریت مردم دست به دعا بودند. عده ای می گفتند که خداوند در قرآن خبر داده است که کوه ها مثل پنبه تافته خواهد شد. آیا این مردم می توانستند افکار و حرف دلشان را انیشتینی که در محاصره  جهان خواران بود، برسانند؟ پس چه باید کرد؟ چگونه می توان این نابغه علم را متوجه اوضاع وخیم و شرایط روحی نامساعد بشر نمود؟

در سال 1326 شمسی جمعی از اساتید و  دانشجویان تهران ، دست به دامن  استاد شهریار می شوند ، موضوع را کاملاً شرح می دهند، نگرانی و وحشت مردم جهان را با او در میان می گذارند و یادآوری می کنند که تنها شهریار ، نابغه شعر و ادب مشرق زمین می تواند، انیشتین آن نابغه ریاضی و فیزیک مغرب زمین را متاثر بکند.

خود استاد شهریار می فرمودند:
« چنان منقلب شدم که گویی بمب اتم کره زمین را به کلی نابود کرد و پودر آن در فضای بیکران پخش شد. از جسم خاکی رهیدم . در عالمی اعلا به درگاه خداوند متوسّل شدم : خدایا کمکم کن. پروردگارا، قدرتی می خواهم که دل آن سلطان ریاضی را نرم کنم. اکنون که من مامور این امر مهم شده ام ، شرمنده ام مگردان
آری، شهریار ادب شرق، توفیق الهی را کسب می کند و همان شب ، شعر « پیام به انشتین» آفریده می شود. این شعر به قدری روان و منسجم و صمیمی و موثر، خلق می شود که گمان نمی رفت هیچ سنگدلی را یارای مقاومت در برابرش باشد.

بلافاصله این شعر به زبان های انگلیسی ، آلمانی ، فرانسه و روسی ترجمه می گردد. عده ای به سرپرستی دخترش خانم ]مریم یا شهرزاد[بهجت مامور می شوندکه شعر را به انیشتین برسانند. از مدیر دفترش در اقامتگاهش وقت می گیرند، روز موعود فرا میرسد. ترجمه فصیح انگلیسی شعر را در اقامتگاه انیشتین، برایش می خوانند. آنچنانکه حاضران نقل کرده اند آن بزرگمرد عالم دانش ، دو بار از جای خود برمی خیزد. دو دستش را بر صورتش می نهد و می فشارد. قطرات اشک بر شیشه عینکش نمایان می شود. با چهره ای اندوهگین یکباره ، با صدایی بلند فریاد می زند:« به دادم برسید » بعد سکوت می کند و صورتش را در میان دو دستش می گیرد و غرق در بحر تفکر می گردد. سکوت غم انگیزی فضای اقامتگاهش را پر می کند.دقایقی بعد ، می خواهد که شعر بار دیگر خوانده شود. این بار پس از شنیدن آن به خارج از اتاقش می رود و با وضعیتی مغموم در باغ مخصوص اش قدم می زند. گویا تا آخر عمر هم همیشه غمگین بوده است.

پس از ارسال این پیام از سوی شهریار به  اينشـتين ، وی ناگهان متوجه غولي كه ازشـيشـه بيـرون آورده بود شــد.پس از پايان جنگ پدر بمب اتم مبدل به يك مبارز طراز اول براي جلوگـيري از توسـعه و تولـيد سـلاح اتمي شـد و به اتفاق برتراندراسـل فیلسـوف معـروف انگلیسی نهضت ضد جنگ و محدوديت اسـتفاده از سلاح اتمي را براه انداخت. اين كار درست مقارن با حمله صلح اتحاد جماهـير شـوروي به رهبری استالین بود كه هنوز به سـلاح اتمي دسـت نيافـته بود. به اين جهت در امريكا انشـتين مورد تعـقيب و پيگيري کميسـيون واقع شـد كه به رهـبری سـناتور « مك كارتي » براي مبارزه با كمونيزم فعاليت داشـت. اين کميسـيون كه در آن سـالها كار اصلي اش پرونده سـازي و تشـكيل محاكماتي براي بازجويي از روشـنفکران بود، او را به جاسوسی و داشتن افکار کمونیستی سـاخت اما طبعاً با برنده جايـزه نوبل و پدر تئوریهای پیشرفته فـيزيك كاري نمي توانسـت كرد. خود اينشـتين گاه به طنز میگفت: « خوش حالم زنم از فـيزيك چيزي سـرش نمي شـود و گرنه سـرنوشـت « جوليوس » و « اتل» در انتظار ما هم بود» . واشـاره او به محاکمه معـروف « جوليوس و اتل روزنبرگ» دو دانشـمند فـيزيك امريكايي بود كه طي محاكمه محکوم به اعـدام شـدند و« البر كامو» نمایشنامه « روزنبرگ ها نباید بميرند » را در دفاع از آنان نوشـت. اينشـتين كه يك يهودي بود، در آغاز از تمام مواضع صهيونسـتي دفاع مي كرد، اما هنگاميكه اسرائیلی ها با خشـونت به تصرف سـرزمين هاي فلسطینی پرداختند او به يـكي از منتـقدان بزرگ شـيوه هاي تروریستی آن سـال هاي « مناخيم بيگين» تبديل شـد و در مقاله ای در روزنامه نيـويرك تایمز آنها را محكوم سـاخت.

با اينهمه بعـد از تشـكيل دولت اسرائیل و پس از مرگ نخسـتین رئيس جمهور اين کشـور « ايزروايزمن » درسـال 1952 به او پیشـنهاد شـد كه ریاسـت جمهوري اسرائیل را بپـذيـرد و فـيزيك دان فیلسـوف اين پیشـنهاد را رد كرد.

اينشـتين از 1946 به اين طرف يعنی نُـه سـال اخیر عمر خود را به عنوان يك مبارز صلح دوسـت و طرفدار آزادی انسـان سـپـري كرد و شگفت آنکه مخالفانش در برابر حرفهاي انسـان دوسـتانه و مبارزات صلح جويانه وي را همواره « بچه پـيرمو فرفري » مي خواندند و معـتقد بودند كه اين موجود اسـتثنايي همچنان در سـالهاي كودكي به سـر مي برد و هنوز به عقل نرسـيده اسـت.دليل بزرگي كه آنها براي اسـتدلال خود در حق اين « پير كودك » مي آورند اين بود كه او پس از آنكه سـالها در دامن سـرمايه داري بزرگ شـده و پرورش يافـته بود از پول و مال دنيا نه چيزي داشـت نه چيزي مي فهميد. همسرش از ترس ولخرجي هاي او هنگام خروج از خانه به وي پول توجيبي میداد و اي بسا كه در باز گشـت متوجه مي شـد كه او همان پول مختصر را به سـائلي در سـر راه داده يا براي يك دسـته از بچه ها بستنی خريده اسـت و با آنها بسـتني خورده و خنديده اسـت.اينشـتين در سـال 1955 در شـهر برينسـتون در مركز دانشـگاهي كه پـس از مهاجرت در امريكا در آن مشـغـول به كار شـده بود درگذشـت.
 متن ارسالی استاد شهریار به انیشتین:

پیام به انیشتین
 
انشتن[انیشتین] یک سلام ناشناس البته  می بخشی ،
دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی
نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه های نرگش[نرگس] و مریم
از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند
زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها
دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.
 درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، دربگشا
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.
نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو
که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را
انشتن آفرین بر تو ،
خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی
زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین می کفت،[می گفت] جز این نیست
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را
انشتن ناز شست تو!
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اها[اهل] عرفان و تصوّف نیز
جهان ما حباب روی چین آب را ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،
جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم
اصالت نیست در مادّه.
انشتن صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد
انشتن اژدهای جنگ ....!
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد
چه می گویم؟
مگر مهرو وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟
مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟
انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد
زمین، یک پایتخت امپراطوریّ وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
انشتن نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟
حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.
انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را
کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن
و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.
انشتن بازهم بالا           
خدا را نیز پیداکن.

تصاویر ویژه شهریار




 استیفن هاوکینگ

استفن ويليامز هاوكينگ در تاريخ 8 ژانويه سال 1942 (300 سال پس از مرگ گالیله) در شهر اكسفورد در انگليس متولد شد.

والدین او در شمال لندن سکونت داشتند، اما به خاطر بمباران لندن در طول جنگ جهانی دوم برای تولد استفن به آکسفورد که محلی امن‌تر محسوب می‌شد، آمده بودند.

هنگامی که او هشت ساله بود، خانواده‌اش به سنت آلبانز، شهرکی در 30 کیلومتری شمال لندن نقل مکان کردند.

او در سن 11 سالگي به مدرسه سنت آلبانز و سپس به كالج دانشگاه آكسفورد كه كالج قديمي پدرش بود رفت.

استفن مايل به تحصيل در رشته رياضيات بود اگرچه پدرش پزشكي را ترجيح مي‌داد. در كالج دانشگاه آکسفورد رشته رياضيات تدريس نمي‌شد، بنابراين استفن در عوض رشته فيزيك را انتخاب كرد.

او در سال پس از سه یال در 1962 لیسانسش در علوم طبیعی را با درجه ممتاز دریافت کرد.

پس از آن استفن براي ادامه تحصیل در رسته ستاره‌شناسی نظری و کیهان‌شناسی به کالج ترینیتی دانشگاه كمبريج رفت، چرا که در آن زمان کسی در این حوزه در آکسفورد کار نمی‌کرد.

او امیدوار بود که با فرد هویل در کمبریج کار کند، اما در نهایت دنیس سیاما استاد مشاور او شد.

تقریبا در همان هنگامی که به کمبریج وارد شد، در 22 سالگی اولین علائم بیماری لوگریگ یا آمیوتروفیک لترال اسکلروسیس - یک نوع بیماری سلول‌های عصبی مسئول حرکات بدن - در او شروع به پدیدار شدن کرد و همین بیماری در نهایت به از دست رفتن تقریبا کامل کنترل عصبی-عضلانی در او منتهی شد.

پس از دو سال که بیماری او وضعیت پایدارتری به خود گرفت، با کمک دنیس سیاما به کار بر روی تز دکترای خود بازگشت. هاوکینگ پس از گرفتن درجه PhD ابتدا به عنوان دستیار پژوهشی و بعد به عنوان دستیار حرقه‌ای در کالج گونويل و كايوس انتخاب شد.


وي پس از ترك موسسه نجوم در سال 1973 به دپارتمان رياضي كاربردي و فيزيك نظری رفت و از سال 1979 مقام استادي کرسی لوکاس در رشته رياضيات در دانشگاه کمبریج را كسب كرد.

اين كرسي در سال 1663 با هزينه‌ ريويرند هنري لوكاس، يكي از اعضاي شورای دانشگاه و به درخواست وي برگزار شد. اين مقام اولين بار نصيب ایزاک بارو و سپس در سال 1669 نصيب آیزاک نيوتون شده بود.

استفن هاوكينگ بر روي قوانين پايه‌اي كه بر كائنات حکفرماست، كار كرده است . وي به همراه راجر پنروز نشان داد كه نظریه نسبيت عمومی اینشتین به معنای آن است که فضا و زمان نقطه آغازي در مهبانگ (انفجار بزرگ) و نقطه پاياني در سياهچاله‌ها دارد.

این نتایج یکی‌شدن دور نطریه نسبیت عمومی و نظریه کوانتوم - اکتشاف علمی بزرگ دیگر در این زمینه د رنیمه اول قرن بیستم - را ضروری می‌سازد.

یکی از پیامدهای این یکی‌شدن آن چنان که هاوکینگ کشف کرد این است که سیاهچاله‌ها آنقدرها هم نباید "سیاه" باشند، و باید پرتوهایی از خود بیرون دهند و نهایتا تبخیر و ناپدید شوند. یک فرضیه علمی دیگر در این صورت این است که در یک زمان مفروض جهان لبه یا حاشیه‌ای ندارد.

از جمله کتاب‌های دانشگاهی هاوکینگ می‌توان به "ساختار جهان در مقباس بزرگ"، "نسبیت عمومی: بررسی صدساله اینشتین" ، "300 سال جاذبه"‌اشاره کرد.

او همچنین سه کتاب برای عموم مردم نوشته است: "تاریخ مختصر زمان" – که به پرفروش‌ترین کتاب علمی جهان بدل شد، "سیاهچاله‌ها، جهان‌های نوزاد و سایر مقالات" و "جهان در پوست گردو".

هاوکینگ تا به حال دوازده درجه اقتخاری از دانشگاه‌های مختلف دریافت کرده عضو "جامعه سلظنتی" انگلیس و "آکادمی ملی علوم " آمریکا است.

او در سال 1965 با جین وایلد ازدواج کرد و سه فرزند و یک نوه دارد.
او که تقریبا به طور کامل فلج است، با یک صندلی چرخدار حرکت می‌کند و با کمک یک کامپيوتر با دیگران ارتباط برقرار می‌کند


.

اينشتين دوم كاوشگر سياهچاله ها( Stephen Hawking )

متولد 8 ژانويه 1942

او از هر گونه تحرك عاجز است. نه مي تواند بنشيند نه برخيزد. نه راه برود. حتي قادر نيست دست و پايش را تكان بدهد يا بدنش را خم و راست كند. از همه بدتر توانايي سخن گفتن را نيز ندازد. زيرا عضلات صوتي او كه عامل اصلي تشكيل و ابراز كلمات اند مثل 99 درصد بقيه عضلات حركتي بدنش در يك حالت فلج كامل قرار دارند. مشتي پوست و استخوان است روي يك صندلي چرخدار كه فقط قلبش و ريه هايش و دستگاه هاي حياتي بدنش كار مي كنند و بخصوص مغزش فعال است. يك مغز خارق العلده كه دمي از جستجو و پژوهش و رهگشايي بسوي معماها و نا شناخته ها باز نمي ماند.

اين اعجوبه مفلوج استيفن هاوكينگ پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است كه اكنون در دانشگاه معروف كمبريج همان كرسي استادي را در اختيار داردكه بيش از دو قرن پيش زماني به اسحق نيوتن كاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنين وي را انيشتين دوم لقب داده اند زيرا مي كوشد تئوري معروف نسبيت را تكامل بخشد و از تلفيق آن با تئوري هاي كوانتومي فرمول واحد جديدي ارائه دهد كه توجيه كننده تمامي تحولات جهان هستي از ذرات ريز اتمي تا كهكشان هاي عظيم باشد.

اينشتين معتقد بود كه چنين فرمول يا قانون واحدي مي بايست وجود داشته باشد و سالهاي آخر عمرش را در جستجوي آن سپري كرد اما توفيقي نيافت.

استيفن هاوكينگ شهرت و اعتبار علمي خود را مديون محاسبات رياضي پيچيده و بسيار دقيقي است كه در مورد چگونگي پيدايش و تحول سياهچاله هاي آسماني يا حفره هاي سياه انجام داده است.اين اجرام فوق العاده متراكم كه به علت قدرت جاذبه بسيار قوي حتي نور امكان جدايي از سطح آن ها را نداردوجودشان بر اساس تئوري نسبيت انيشتين پيش بيني شده بود و به همين جهت هم سياهچاله ناميده شدند.رديابي و رويت آنها بوسيله قويترين تلسكوپ ها يا هر وسيله ديگر تا كنون ممكن نبوده است. با وجود اين استيفن هاوكينگ با قدرت انديشه و محاسبات رياضي چون و چرا ناپذيرش- نه فقط وجود سياهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگي شكل گيري و تحول آن ها را نشان داده بلكه به نتايج جالبي در رابطه اين اجرام با كيفيت وقوع انفجار بزرگ Big Bang در آغاز پيدايش كيهان دست يافته است كه در دانش فيزيك اختري و كيهان شناسي اهميت بسزايي دارد و به عقيده صاحبنظران بناي اين علوم را در قرن آينده تشكيل خواهد داد.

كتاب جديد هاوكينگ در اين زمينه كه بعنوان سياهچاله ها و جهان هاي نوزاد انتشار يافت در محافل علمي جهان مثل يك بمب صدا كرد و شگفتي فراوان برانگيخت. اما قبل از اشاره خلاصه اي مي آوريم از زندگي نويسنده اش كه براستي از كتاب او شگفتي بر انگيز تر است .

استيفن هاوكينگ در 8 ژانويه 1942 در شهر دانشگاهي آكسفورد زاده شد و دوران كودكي و تحصيلات اوليه اش را در همان شهر گذرانيد. از همان زمان به علوم رياضيات علاقه داشت و آرزوي دانشمند شدن را در سر مي پروراند اما در مدرسه يك شاگرد خودسر و بخصوص بد خط شناخته مي شد و هرگز خود را در محدوده كتاب هاي درسي مقيد نمي كرد بلكه چون با مطالعات آزاد سطح معلواتش از كلاس بالاتر بود هميشه سعي داشت در كتاب هاي درسي اشتباهاتي را گير بياورد و با معلمان به جر و بحث و چون و چرا بپر دازد !

پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند با يك زندگي ساده در خانه اس شلوغ و فرسوده اما مملو از كتاب كه عادت به مطالعه را در فرزندانشان تقويت مي كرد. فرانك پدر خانواده پزشك متخصص در بيماري هاي مناطق گرمسيري بود و به همين جهت نيمي از سال را به سفرهاي پژوهشي در مناطق آفريقايي مي گذرانيد. اين غيبت هاي متوالي برلي بچه ها چنان عادي شده بود كه تصور مي كردند همه پدر ها چنين وضعي دارند. و مانند پرندگان هر ساله در فصل سرما به مناطق آفتابي مهاجرت مي كنند و بعد به آشيانه بر مي گردند. در عين حال غيبت هاي پدر نوعي استقلال عمل و اتكا به نفس در بچه ها ايجاد مي كرد.

استيفن در 17 سالگي تحصيلات عاليه را در رشته طبيعي آغاز كرد و از همان زمان به فيزيك اختري و كيهان شناسي علاقه مند شد زيرا در خود كنجكاوي شديدي مي يافت كه به رمز و راز اختران و آغاز و انجام كيهان پي ببرد. سالهاي دهه 60 عصر طلايي كشف فضا- پرتاب اولين ماهواره ها و سفر هيجان انگيز فضانوردان به كره ماه بود و بازتاب اين وقايع تاريخي در رسانه ها جوانان را مجذوب مي كرد. بعلاوه استيفن از كودكي عاشق رمان هاي علمي تخيلي بود و مطالعه آن ها نيز بر اشتياق او به كسب معلومات بيشتر در فيزيك و نجوم و علوم ديگر مي افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقيت به پايان برد و آماده مي شد تا دوره دكترا را در رشته كيهان شناسي آغاز كند.

اما به دنبال احساس ناراحتي هايي در عضلات دست و پا استيفن در ژانويه 1963 يعني آغاز بيست و يكسالگي مجبور به مراجعه به بيمارستان شد و آزمايش هايي كه روي او انجام گرفت علائم بيماري بسيار نادر و درمان ناپذيري را نشان داد. اين بيماري كه به نام ALS شناخته مي شود بخشي از نخاع و مغز و سيستم عصبي را مورد حمله قرار مي دهد و به تدريج اعصاب حركتي بدن را از بين مي برد و با تضعيف ماهيچه ها فلج عمومي ايجاد مي كند بطوريكه بمرور توانايي هرگونه حركتي از شخص سلب مي شود. معمولا مبتلايان به اين بيماري بي درمان مدت زيادي زنده نمي مانند و اين مدت براي استيفن بين دو تا سه سال پيش بيني شده بود.

نوميدي و اندوه عميقي را كه پس از آگاهي از جريان بر استيفن مستولي شد مي توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهاي خود را بر باد رفته ميديد. دوره دكترا-روياي دانشمند شدن - كشف رمز و راز كيهان - همگي به صورت كاركاتورهايي در آمدند كه در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند مي زدند. بجاي همه آن خيال پروريهاي بلند پروازانه حالا كاري بجز اين از دستش بر نمي آمد كه در گوشه اي بنشيند و دقيقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومي بدن زمان مرگش فرا برسد.

به اتاقي كه در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهايي ساعتها متفكر و بي حركت ماند. خودش بعدها تعريف كرده است كه آن شب دچار كابوسي شد و در خواب ديد كه محكوم به اعدام شده است و او را براي اجراي حكم مي برند و در آن موقعيت حس كرد كه هر لحظه زندگي چقدر برايش ارزشمند است. بعد از بيداري به ياد آورد كه در بيمارستان با يك جوان مبتلا به بيماري سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط درد چه فريادهايي مي كشيد. پس خود را قانع كرد كه اگر به بيماري لادرماني مبتلاست اما لااقل درد نمي كشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش كه هيچ چيز را به آساني نمي پذيرفت هشدار داد كه از كجا معلوم كه پيش بيني پزشكان درست از كار در بيايد و چه بسا كه از نوع اشتباهات كتب درسي باشد!

اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بيشتري براي مبارزه با نوميدي و بدبيني داد آشنايي اش در همان ايام با دختري به نام (جين وايلد) بود كه عد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را به عهده گرفت. جين اعتقادات مذهبي عميقي داشت و معتقد بود كه در هر فاجعه اي بذراهي اميد وجود دارد كه با استقامت و قدرت روحي خود مي تواند رشد كند. و بارور شود. بايد به خداوند توكل داشت و از ناكاميهايي كه پيش مي آيد خيزگاههايي براي كاميابي ساخت.

جين دانشجوي دانشگاه لندن بود اما تحت تاثير هوش فوق العاده و شخصيت استثنايي استيفن چنان مجذوب او شده بود كه هر هفته به سراغش مي آمد و ساعتي را به گفتگوي با او مي گذرانيد و آمپول خوشبيني تزريق مي كرد.آنها پس از چندي رسما نامزد شدند و استيفن تحصيلات دانشگاهي اش را از سر گرفت زيرا براي ازدواج با جين مي بايست هرچه زودتر دكتراي خود را بگيرد و كار مناسبي پيدا كند.

و او طي دو سال با اشتياق و پشتكار اين برنامه را عملي كرد در حاليكه رشد بيماري لعنتي را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به كمك يك عصا و سپس دو عصا راه مي رفت. ازدواجش با جين در سال 1965 صورت گرفت و او چنان غرق اميد و شادي بود كه به پيش بيني دو سال پيش پزشكان در مورد مرگ قريب الوقوعش نمي انديشيد.

پروفسور استيفن هاوكينگ اكنون 61 سال داردو ظاهرا بيش از يك ربع قرن قاچاقي زندگي كرده است. البته اگر بتوان وضع كاملا استثنايي او را در حال حاضر زندگي ناميد.!

پيش بيني پزشكان در مورد بيماري فلج پيش رونده او نادرست نبود و اين بيماري اكنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه 60 براي نقل مكان از صندلي چرخدار استفاده مي كند و قدرت تحرك از همه اجزاي بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است. با اين دو انگشت او مي تواند دكمه هاي كامپيوتر بسيار پيشرفته اي را فشار دهد كه اختصاصا براي او ساخته اند و بجايش حرف مي زند. و رابطه اش را با دنياي خارج برقرار مي كند زيرا از سال 1985 قدرت تكلم خود را هم ازدست داده است.

در آن سال او پس از بازگشت از سفري به درو دنيا براي مدتي در ژنو بسر مي برد كه مركز پژوهشهاي هسته اي اروپاست و دانشمندان اين مركز جلسات مشاوره اي با او داشتند. يك شب كه استيفن هاوكينگ تا دير وقت مشغول كار بود ناگهان راه نفس كشيدنش گرفت و صورتش كبود شد بيدرنگ او را به بيمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراري قرار دادند. معمولا مبتلايان به بيماري ALS در مقابل ذات الريه حساسيت شديدي دارند و در صورت ابتلاي به آن ميميرند كه اين خطر براي استيفن هاوكينگ هم پيش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشي از ذات الريه بود. پس از چند روز بستري بودن در بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصميم گرفته شد كه با عمل جراحي مخصوص مجراي تنفس او را باز كنند اما در نتيجه اين عمل صداي خود را براي هميشه از دست مي داد

عمل جراحي با موفقيت صورت گرفت و بار ديگر استيفن از خطر مرگ جست. هر چند قدرت تكلم خود را از دست داد اما با جايگزيني كامپيوتر مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافيانش حتي بهتر از سابق شد زيرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتي با دشواري و نارسايي زياد صحبت مي كرد. كامپيوتر سخنگو را يك استاد آمريكايي كامپيوتر در كاليفرنيت براي او ساخت و تقديمش كرد. برنامه ريزي اين دستگاه شامل سه هزار كلمه است و هر بار كه استيفن بخواهد سخني بگويد مي بايست با انتخاب كلمات و فشردن دكمه هاي كامپيوتر به كمك دو انگشتش كه هنوز كار مي كنند جمله مورد نظرش را بسازد و صداي مصنوعي به جاي او حرف مي زند. البته اينگونه سخنگويي ماشيني طولاني تر است اما خود استيفن كه هرگز خوشبيني اش را از دست نمي دهد عقيده دارد كه به او وقت بيشتري مي دهد براي انديشيدن آنچه مي خواهد بگويد و سبب مي شود كه هرگز نسنجيده حرف نزند.

ويلچر يا صندلي چرخدار استيفن كه بوسيله آن رفت و آمد مي كند نيز از پيشرفته ترين پديده هاي تكنولوژي است و با نيروي الكتريكي حركت مي كند. وي اتكاي زيادي به ويلچر خود دارد چون علاوه بر حركت با آن وسيله اي براي ابراز احساساتش نيز محسوب مي شود. مثلا اگر در يك ميهماني به وجد آيد با ويلچرش به سبك خاص خود مي رقصد و چنانچه صبر و حوصله اش را در مورد يك شخص مزاحم از دست بدهد در يك مانور سريع از روي پاهاي او رد مي شود !!! بسياري از شاگردانش ضربه چرخهاي ويلچر او را تجربه كرده اند و به گفته خودش يكي از تاسف هايش اين است كه طعم اين تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است !

يكي از شگفتيهاي اين آدم مفلوج و نحيف كه به ظاهر بايد موجودي تلخ و غمزده و منزوي باشد شوخ طبعي و شيطنت كودكانه اوست كه بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش ديده مي شود. در حاليكه اجزاي چهره اش بي حركت و فاقد هرگونه واكنش احساسي و عاطفي هستند اما چشمانش مي درخشند.

انگار به هزار زبان با مخاطب سخن مي گويند. او بهيچوجه خودش را منزوي نكرده است. به كنسرت و پارك مي رود. در رستوران غذا مي خورد. در انجمن هاي دانشجويان شركت مي كند. و سر به سر شاگردانش كه هميشه او را سوال پيچ مي كنند مي گذارد. شيوه شيطنت آميزش اينست كه پاسخگويي را گاهي عمدا كش مي دهد و در حاليكه پرسش كنندگان پس از چند دقيقه انتظار پاسخ مفصلي را براي سوال خود پيش بيني مي كنند با يك كلمه بله يا نه از كامپيوتر سخنگويش همه را به خنده مي اندازد.

اين اعجوبه فاقد تحرك عاشق جنب و جوش و گشت و سياحت است و تا كنون دوبار به سفر دور دنيا رفته و حتي از چين و ديوار باستاني آن ديدن كرده است. همچنين در صدها كنفرانس و سمينار علمي شركت كرده است و به ايراد سخنراني پرداخته است. كه البته اين سخنراني ها قبلا در نوار ضبط و در روز كنفرانس پخش مي شود.

پرفروشترين كتاب علمي

از نكات جالب ديگر در زندگي استيفن هاوكينگ يكي هم اينست كه او در سالهاي اوليه زناشويي اش با جين وايلد از او صاحب سه فرزند شد يك دختر و دو پسر. لذت پدري و احساس مسئوليت در تامين زندگي فرزندان يكي از مهمترين انگيزه هايي بود كه او را در مقابله با مشكلاتش ياري داد زيرا با طبع لجوج و بلندپروازش اصرار داشت كه بهترين امكانات زندگي و تحصيل را براي بچه هايش فراهم كند و اين امر مخارج هنگفتي روي دستش مي گذاشت. هزينه خودش هم كم نبود چون مي بايست به دو پرستار تمام وقت و يك دستيار حقوق بپردازد و درامد استادي دانشگاه كفاف اين مخارج را نمي داد. به همين جهت در اواسط دهه 80 به فكر نوشتن كتاب افتاد و در سال 1988 كتاب معروف خود به نام ( تاريخ كوتاهي از زمان) را منتشر كرد.{بزودي اين كتاب را در سايت خواهيم آورد}

در اين كتاب كه به فارسي هم ترجمه شده است استيفن هاوكينگ به زبان ساده و قابل فهم عامه پيچيده ترين مسائل فيزيك جديد و كيهان شناسي و بخصوص ماهيت زمان و فضا را بررسي كرده و نظريات و محاسبات خودش را شرح داده است. بي آنكه خواننده را با فرمولها و معادلات رياضي بغرنج گيج كند. اما به رغم سادگي بيان و جذابيت مباحث بسياري از مردم از آن سر در نمي آورند. زيرا ايده هاي مطرح شده در كتاب در سطح بالاي علمي است. با وجود اين كتاب مزبور 8 ميليون نسخه به فروش رفته و 183 هفته در ليست 10 كتاب پرفروش جهان قرار داشته است و طبعا چنين موفقيت بيمانندي مشكلات مادي استيفن را براي هميشه حل مي كند.

كتاب جديد استيفن به نتايج پژوهشها و يافته هاي او درباره ي سياهچاله ها اختصاص دارد. اين اجرام مرموز و فاقد نورانيت آسماني كه بر اساس تئوري پذيرفته شده اي در سالهاي اخير از فروريزي و تراكم ستارگان سنگين وزن پس از اتمام سوخت هسته اي آن ها پديد مي آيند ستارگان ديگر را در اطراف خود مي بلعند و با افزايش جرم و در نتيجه دستيابي به نيروي جاذبه قويتر به تدريج ستارگان دورتر را به كام مي كشند. بدينگونه در سياهچاله ها ماده به حدي از تراكم مي رسد كه هر سانتي متر مكعب آن مي تواند ميليونها و حتي ميلياردها تن وزن داشته باشد و نيروي جاذبه آنچنان قوي است كه نور و هيچگونه تشعشعي امكان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمي توانيم حتي با قويترين تلسكوپها اين غولهاي نامرئي را رديابي كنيم.

اما استيفن هاوكينگ در كتاب تازه اش برداشتهاي متفاوتي از سياهچاله ها ارائه داده است و با محاسبات خود به اين نتيجه مي رسد كه اين اجرام بكلي فاقد نورانيت نيستند و بعلاوه موادي را كه از ستارگان ديگر جذب و بلع مي كنند در مرحله نهايي تراكم به حالتي انفجار گونه از يك كانال ديگر بيرون مي ريزند. منتها آنچه دفع مي شود به همان صورتي نيست كه بلعيده شده است. به عبارت ديگر سياهچاله ها نوعي بوته زرگري هستند كه طلا آلات مستعمل را به شمش تبديل مي كنند. از كانال خروجي عناصر تازه در يك جهان نوزاد تزريق مي شود كه مي توان آن را در مقابل سياهچاله ( سپيد چشمه) ناميد.

شايد سالها طول بكشد تا صحت و سقم نظزيه هاي جديد استيفن هاوكينگ روشن شود زيرا آنقدر تازگي دارد كه عجيب به نظر مي رسد. اما عجيب تر از آن مغز اين مرد است كه اين نظزيه پردازي ها و رهگشائيها از آن مي تراود. او براي محاسبات طولاني و پيچيده رياضي و نجومي خود حتي از نوشتن ارقام روي كاغذ محروم است و بايد همه اين عمليات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتايج را در حافظه اش نگهدارد بدينگونه فقط با مغزش زنده است و به قول دكارت چون فكر مي كند پس وجود دارد.

اما اين موجود اين آدم معلول و نحيف و عاجز از تحرك و تكلم يك سرمشق است . . . .

براي آن ها كه با اميد و استقامت و تلاش بيگانه اند . . .

براي آن ها كه تواناييهاي انسان و ارزش انديشه سالم و سازنده را دست كم مي گيرند . . .

براي بدبين ها و منفي باف ها كه در افق ديد خود جهان را به گونه سياهچاله اي مخوف و ظلماني مي بينند . . . .

به سخن استيفن هاوكينگ : ( در آنسوي هر سياهچاله سپيد چشمه اي وجود دارد )


 

استفان ویلیام هاوکینگ 64 ساله اینک به الگویی برای مردمان سیاره ما تبدیل شده تا نمونه ای افسانه ای از زیستن و امید به زندگی را ترویج کند.

استفاون هاوکینگ یکی از برجسته ترین و نام آور ترین ریاضیدانان و کیهان شناسان معاصر ما است. نظریات بنیادی او در حوزه عالم بزرگ مقیاس و فرایندهای مربوط به آشفتگیهای فضا زمان و پدیده های اعجاب انگیزی همچون سیاهچاله ها باعث شده تا نام وی در عرصه دانش معاصر و برای همیشه ماندگار شود.

او اینک دارای درجه لوکسیان پرفسور ریاضیات در دانشگاه کمبریج است و بد نیست بدانید این مقام ارشد ریاضیات زمانی در اختیار چهره های برجسته ای چون سر ایزاک نیوتون و پاول دیراک بوده است. تحقیقات وسیع هاوکینگ در خصوص سیاهچاله ها باعث کشف پدیده ای شگفت در حوزه فضا شده است که با نام  تابش سیاهچاله شناخته می شود. اما جالب اینجا است که در کنار چنین فعالیتهای علمی بسیار جدی، این دانشمند بلند آوازه معاصر گام های بلند و بزرگی را برای ترویج علم در جهان برداشته است. وی نویسنده پرفروش ترین کتاب علمی عامه پسند به نام تاریخچه مختصر زمان است که به مدت 100 هفته توانسته بود در صدر پر فروش ترین کتابهای عالم قرار گیرد. وی همچنین کتابهایی را برای کوکان نوشته و در برنامه هایی همانند، جهان استفاون هاوکینگ به تشریح مسایل پیچیده علمی به زبانی ساده برای مردم پرداخته است. هر یک از این فعالیتها به تنهایی کافی است که نام انسانی را در تاریخ جاودان کند اما هاوکینگ فراتر از این افقها را فتح کرده است.

آیا می توان باور کرد تمام این موفقیتها از آن مردی باشد که به فلج اعصاب محرک عضلانی مبتلا است و از نظر پزشکی سالها قبل می بایست در می گذشت. این بیماری کشنده یا ALS زمانی به سراغ هاوکینگ آمد که تنها 21 سال داشت و کم کم تواناییهای عضلانی او را سلب کرد . به تدریج کار به جایی کشید که تمام عضله های وی توان تحرک خود را از دست دادند و امروزه به جز عضلات قلب، چشم، ریه و دستگاه گوارشی، وی فاقد هرگونه توانایی حرکتی است. به همین دلیل ویلچیر یا صندلی چرخداری ویژه ای برای وی ساخته شده که او بتواند با کمک نگاه خود به ان فرمان دهد. آن را جرکت دهد و با نگاه کردن به صفحه کلید بصری ویژه ای حروف خود را انتخاب و متن مورد نظر را بیان کند. زندگی که برای هر کسی می تواند جهنمی غیر قابل تصور باشد برای هاوکینگ همراه با امید به آینده و کشف تازه ها بوده است. پزشکان زمانی که هاوکینگ به این بیماری مبتلا شد به وی گفتند که شاید کمتر از چند سال بعد در اثر رشد این بیماری در گذرد اما از ان زمان 45 سال می گذرد و هاوکینگ در مبارزه ای سخت با بیماری خود به موفقیت دست یافته است. وی نشانه و سمبولی برای امید به آینده است.

Noted physicist Stephen Hawking (center) enjoys zero gravity during a flight aboard a modified Boeing 727 aircraft owned by Zero Gravity Corp. (Zero G). Hawking, who suffers from amyotrophic lateral sclerosis (also known as Lou Gehrig's disease) is being rotated in air by (right) Peter Diamandis, founder of the Zero G Corp., and (left) Byron Lichtenberg, former shuttle payload specialist and now president of Zero G. Kneeling below Hawking is Nicola O'Brien, a nurse practitioner who is Hawking's aide.
عکس از gozerog.com

چند هفته پیش برجسته ترین چهره ریاضیات و کیهان شناس معاصر سفری با گرانش صفر را تجربه کرد. یک بویینگ تغییر فرم یافته از پایگاه کندی عازم سفری کوتاه ولی خاطره انگیز برای استفان هاوکینگ شد. وی در این سفر برای اولین بار پس از 40 سال توانست از روی صندلی چرخدار برخیزد و شناوری در شرایط بی وزنی را تجربه کند. تجربه ای که شاید بسیاری از افراد سالم هم حاضر به انجام آن نباشند اما هاوکینگ گویا قصد دارد ثابت کند که انسان قادر به انجام هر کاری است.

هاوکینگ پس از این سفر در گفتگویی دشوار با خبرنگاران که با کمک رایانه متصل به صندلی چرخدارش صورت می گرفت، گفت: "از این تجربه بی نهایت راضیم و احساس می کنم به دروازه های فضا نزدیک می شوم. من این پرواز را برای آمادگی انجام سفر بعدیم انجام دادم و قصد دارم سال 2009 به عنوان اولین معلول به سفری به مدار زمین بروم، پس فضا به من خوش آمد بگو که من در آستانه سفر به سوی تو قرار دارم."

هاوکینگ فضا را آینده بشر توصیف کرد و از احساس خوب خود هنگام رهایی از بند گرانش سخن گفت اما او خود امید جدیدی است برای مردمی که مبتلا به ناتوانایی های گوناگونی هستند یا در دریای مشکلات می افتدند. هاوکینگ ثابت کرده است که می توان با امید ، مرگ را هم به بازی گرفت. و هاوکینگ نمادی برای عصر جدید ما است.


 

|+| نوشته شده توسط حمیدرضا عرب بافرانی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386  |
 
 
بالا